جنگلي به زيبايي محل تخليه زباله!

ولي حيف واقعا حيف. جايي كه مجبور شديم بنشينيم مملو بود از الطاف خفيه انسانهاي با شعور، غيور، غيرتمند، صادق، مهربان، ميزبان دوست، نوادگان اصلي كوروش بزرگ كه هر آنچه خورده بودند و هر آنچه كه استفاده كرده بودند به اشكال گوناگون به طبيعت هديه داده بودند.

اين هدايا از كيسه هاي فريزر پاره شده و بطريهاي خالي و نيمه پر نوشابه و انواع پاكتهاي غير قابل بازيافت و قابل بازيافت گرفته تا انواع فضولات انساني و غذاهاي باقي مانده و تكه هاي ميوه را شامل مي شد. منظره اي بس زيبا براي همين انسانها كه هر چه فكر كردم نتوانستم درك كنم كه چگونه آنها مي توانند لحظه اي بعد از انداختن اين مزبله در آن مكان باقي بمانند و خجالت نكشند.

حرص خوردم از شهرداري تا دهداري و يا هر ارگاني كه مي توانست در آنجا چهار نفر را به كار گمارد تا شايد بخشي از اين فيوضات انساني را به توبره كشند، مگر در اوان همين كار را نكرده بودند؟

آخر كار تأسف بارتر از همه اين موارد روشن گذاشتن آتشي بود كه باد ذغالهاي روشن و ريز شده آن را به سمتهاي مختلف پرت مي كرد و من حتي عاملين اين آتش زيبا ولي در عين حال بسيار خطرناك را هم ديدم ولي اصلن فكر نمي كردم كه آتش را رها كنند. از همان انسانهايي بودند كه عموما در كشور ما و در رسانه هاي ما با صفتهاي بالا شناخته مي شوند. آتش را آنهم در هنگام باد روشن گذاشتند و رفتند.

ولي هميشه اميري پيدا نمي شود كه آتش را خاموش كند. و آنگاه بخشي از جنگل خواهد سوخت و من و درويش و چندين سبز نويس ديگر كيبرد حسرت را مي فشاريم و به اين آن غر مي زنيم.

از جنگ لذت برديد؟!!