يك هفته سفر من با اجلاس كپنهاگ مقارن شد و وبلاگ نويسان عزيز سبز انديش هم به قول درويش نازنين مشغول ايجاد موجي عظيم در نگارش پستهاي مربوطه هستند و من حسابي از كل مطلب عقب مانده ام. با اينحال گذري بر وبلاگها زدم و مطلب بسيار زيباي دكتر كرمي گرامي را به توصيه جناب درويش خواندم. مطلب بسيار جالبي بود كه به نوعي مي تواند خطوط اصلي مانيفست سبز انديشان ايران را براي آينده نمايان سازد. در عين حال مطالب آقاي دكتر كرمي ذهن مرا به چالشي عميق در زمينه عدم قدرت در  عملگرايي در بين سبز انديشان انداخت. آنچه كه بيشتر اوقات به آن فكر مي كنم ولي جرأت بر زبان راندنش را ندارم.

در بحث هاي زيست محيطي و نحوه عمل متخصصان و مسئولين دولتي در اين موضوع مهم كه كلا در آفسايد هستيم و نگارگريهايي كه به عنوان برنامه و بند و ماده و قانون و سازمان محيط زيست و سازمان جنگلها و مراتع و اينگونه كلمات و اصطلاحات خوشگل و فريبنده مي بينيم عملا نوعي خود فريبي است كه فقط بايد به آنها همان صفت نگارگري را داد چون در هر صورت زيبا هستند ولي در آنها چيزي نيست. (حيف نگارگري، حداقل در هنر روحي وجود دارد كه در اينها همان روح هم وجود ندارد). اما در طرف ديگر قضيه دو قشر جامعه را مي توانيم ببينيم كه يك عده اي، افراد عادي جامعه با تفكرات غير فني و در عين حال داراي اعتقادات، فوبياها و عرف ها و سنتهاي گوناگون هستند و عده اي ديگر كه به اصطلاح سبز انديش متخصص و دلسوز طبيعت و محيط زيست مي باشند.

البته تمام صحبت با همين دوستان است. اين عده سوم (كه به گونه اي من خودم را بايد جزو آنها بدانم) درست مثل قشر غير متخصص اجتماع، داراي سنتها، عرفها، اخلاقيات و تأكيد مي كنم فوبياهايي هستند كه باور نبود آنها در افكار اين گونه اشخاص مشكل است. اگر درويش عزيز نگران عدم واكنش دوستان و يا همصدايي سبز انديشان با موج چهارم سبزانديشي در دنياي مجازي است بايد اين موارد را هم مد نظر قرار داد.

بحث من بحث عملگرايي است. بحث عدم ترس و حركت به سويي كه زندگي سالمي را براي ما به ارمغان خواهد آورد. آنچه كه مهم است الزاما فقط سبز انديشيدن نيست. عمل كردن به اين سبز انديشي بسيار مهم تر است. تجربه و جامعه شناسي اثبات كرده است كه  مردم عادي را هم مي توان هم  پيمان كرد ولي بحث اينجاست (نه از ديدگاهي منفي بافانه) جامعه ايراني ثابت كرده است كه در حركتهاي ناگهاني هم فوبياهاي خود را به فراموشي نمي سپارد (رجوع شود به كتاب جامعه شناسي نخبه كشي) و هنوز هم براي حركتهاي نوين، سنتها را در ابتداي كار شرط حركتش مي داند.

واضح تر بگويم گاهي متخصصين و سبز انديشان ما هم براي حركتهاي نمادين خود، در ذهن خود سوالات واپسگرايانه را مطرح مي كنند (ببخشيد از اين اصطلاح به كاربرده شده). تقصيري هم ندارند. دور شدن از فوبياها بسيار مشكل است و همين امر عملگرايي عقلي و جامع را با مشگل مواجه مي سازد.

فلاش بكي بزنيم به تفكرات موج سومي تافلر. وقتي تافلر از موج سوم صحبت مي كرد گردش حركتي موج اول (كشاورزي) و دوم (صنعتي) را انتزاعي مي ديد (و درست هم همين بود) و در هنگام برخورد با موج سوم آن را ملغمه اي از موج اول و سوم مي دانست. اين همان چيزي است كه حداقل در بحث منابع طبيعي همكاران من به خوبي با آن آگاهند و آن را مديريت جامع گرايانه مي بينند. چيزي كه در حال حاضر عملا برنامه هاي اصلي اجلاس كپنهاگ بر پايه آن بنا شده است.

جناب دكتر كرمي با نگرشي بسيار وسيع روند تكاندهنده اي را براي خاور ميانه ترسيم كرده اند كه شايد هنوز بعضي از متخصصين امر هم به نتايج آن اعتماد نداشته باشند ولي چگونه مي توان مردمي را كه هنوز باورهاي به گونه اي مفتضحانه دارند با متخصصيني كه خود در ترسهاي پنهان محافظه كاري و دغدغه هاي روزي خود و زن و بچه اشان درگيرند آگاه كرد و اين آگاهي را توسعه داد؟

بدبينانه برخورد نمي كنم، حقيقتش چالش آفريني را براي اين قضيه بيشتر مي پسندم. مي دانم كه بسياري از دوستان با اين مكتوب مخالف خواهند بود ولي باور كنيم كه حتي خود من كه اين متن را نوشتم با فوبياهايي درگير هستم كه گاهي پنهانند. زماني متوجه مي شوم كه درگير يك فوبيا بودم كه كار از كار گذشته و تصميمات اشتباهي را گرفته ام.

در جايي كه هنوز سد ساختن افتخار است و دوستاني هنوز برگشتن از اين تفكر را گناهي نابخشودني مي دانند، در جايي كه هنوز تفكرات دايي جان ناپلئوني بر متخصصين ما سايه افكنده و جهان را در بحث تغيير اقليم درگير برنامه اي از پيش تعيين شده از سوي قدرتهاي جهاني و به گونه اي كارتلهاي بزرگ براي فروش محصولات سبز، مي دانند، در جايي كه هنوز تفكر تمام شدن سوختهاي فسيلي مهمتر از بحث سبز شدن اين گونه سوختها به انرژي هاي دوستدار محيط زيست است واقعا چگونه بايد قدم برداشت و فكر كرد؟

 از جناب دكتر كرمي و درويش عزيز براي زدن اين جرقه صميمانه سپاسگزارم.

به اين بيانديشيم كه افكار خود را چگونه پالايش كنيم؟ جامعه ايراني بر اين باور است كه آخر تمام عقلها و تفكرات است. آخر همه دانشهاست و راهي زيادي براي رسيدن به آخر دنياي علم ندارد و جالبتر هم اين است كه هيچ كس ديگري را هم قبول ندارد. اگر ياد بگيريم درست فكر كنيم قطعا سبز فكر خواهيم كرد.

در خاتمه به اين بيان جناب كرمي اشاره مي كنم:

"دیر زمانی تصور می شد خاورمیانه دلیلی برای نگرانی ندارد: رشد دو رقمی کشورهای میلیاردی چین و هندوستان افزایش نیاز به مصرف سوخت های فسیلی را اجتناب ناپذیر می کند و قیمت نفت مثل همه پنجاه سال گذشته در دهه های در پیش رو باز هم بالاتر و بالاتر خواهد رفت."

معتقدم اتفاقا اين موارد بزرگترين دلايل براي نگراني آينده خاور ميانه است. زيرا بزرگترين مصرف كننده انرژي آن به شكل مجنونانه اي و بدون تصور هيچ گونه محدوديتي انرژي را مصرف مي كند و كلمه اي به نام حفاظت محيط زيست را جز در لابلاي كتابخانه هايش و چند تابلوي بزرگ در جلوي بعضي از ساختمانهايش نمي شناسد. اين را بايد شناساند.

به قول دكتر شريعتي خدايا به علماي ما علم عنايت فرما.

اگر با مكتوبم كسي را آزردم عذرخواهي مي كنم.