سخت است بعد از شانزده هفده  سال شناختن يك فرد، حال از دور و يا از نزديك، و با توجه به ساختارهاي تفكري ايراني كه بر ما مستولي است، وي را به بوته نقد كشيد و واقعيت قلم (يا بهتر بگوييم كيبرد) وي را به بوته نقادي گذاشت. درويش را با كلماتي نظير دلسوز، پرتلاش، خستگي ناپذير و يا اينگونه كلمات كليشه اي نمي توان تعريف كرد. نه مي توانم يك خاكستري كامل بدانمش و نه مي توانم سياه و سفيد مطلق ببينمش. آرامشي در خور دارد كه در كمتر كسي مي توان يافت، نگرشي عميق بر موضوعات مورد بحثش دارد كه گاهي متخصصين آن مسائل هم اين موارد را نمي بينند، سادگي قلمش خواننده را به وجد مي اندازد و حسودان را عصباني مي كند. تابع جريان باز بحث است و هيچ وبلاگنويسي  را در تعامل با خوانندگانش هماننند او در وبلاگش نديده ام.

بي پرده و با افتخار مي گويم كه چهار سال وبلاگ نويسي كردم ولي با يك جمله ساده او كه گفت "امير خودت باش و با نام خودت بنويس" تازه فهميدم كه وبلاگ نويسي چيست و چه مزه اي دارد و احساس مسئوليت كردن در قبال نوشتن يعني چه؟

مهار بيابانزايي  به حقيقت خط دهنده اي است كه خيليها را به نوشتن واداشته است. شك ندارم. مكتوباتي ساده، گيرا، دقيق، و در عين حال با استفاده از منابعي با حداكثر اطمينان باعث شده است كه مهار بيابانزايي منظرگاه تمام سبز نويسان محيط زيستي و حتي غير سبزنويسان هم باشد.

اگر بخواهم از اروند و دل نوشته ها بگويم كه حرفها بسيار بيشتر مي شود ولي همينقدر مي گويم كه تعاملات و بحثهايي كه گاهي در دل نوشته ها و اروند وجود دارد ذهن را به همه جا مي برد و يك مجمع اطلاعاتي عظيم در موضوعات مختلف است.

تعريف بس است ولي نمي خواهم خيلي هم بد بگويم. ما ايرانيها عادت كرده ايم يا بد بگوييم و يا خوب خوب. بدترين عادتي كه داريم و تفكر سياه و سفيدي كه هميشه و همه جا با ماست. ولي اين انتقاد را در سال قبل هم به درويش وارد كردم و آن اين بود كه روشي كه گاهي محمد عزيز در قبال سياست دولتمردان ميگيرد و يا بده بستانهاي نگارشي كه دارد به مذاق من، تأكيد ميكنم من خوش نمي آيد. كمي احساس دورنگي ايراني بودن را در آن دارم كه البته اين قضيه با توجه به ساختارهاي حاكم بر اجتماع ما دور از عقل نيست و شايد هم براي ماندن و دست و پا زدن در اين بيغوله مملو از نابودكنندگان محيط زيست هم لازم باشد.

درويش مي داند و اعتقاد دارد كه راهي براي مبارزه با تلاشي و نابودي محيط زيست در ايران جز آگاه كردن مردم و متخصصين امر نيست و براي همين تمام هم و غم خود را ولو به قيمتي گزاف ميگذارد تا مهار بيابانزايي را زنده و سر حال نگهدارد. درويش خستگي ناپذير نيست، او با اعتقادش، با وبلاگش و با تفكراتش زندگي مي كند و مسير عرفاني رسيدن به هدف را در تلاطم امواج زندگي شناخته و ادامه مي دهد. همان چيزي كه براي رسيدن به عرفان عملي براي دستيابي به حق تعالي بايد در مسير كشكول شيخ بهايي رفت و مراحل چهارگانه را گذراند. او پا به اين مسير زندگي نهاده و به خوبي مسير مي پيمايد و به همين دليل الزاما نبايد به نوع نگارشش كه مملو از تعاملات خوشبينانه و در عين حال دشمن مدارانه (به ضم "م") است را با ديده انتقاد نگريست.

حقيقتا ابتدا نمي خواستم اين متن را در وبلاگ بگذارم و قصدم اين بود براي خودش بفرستم ولي مي دانم كه از اين رك گويي دلخور نخواهد شد و امير را به سان خواننده اي عاصي از تفكرات مدعا مآبانه و مزورانه (به كسر "و") ايراني، به نرمي و لطافت استاد گونه اش و با آن قلم زيبا ولي گاهي تلخ ناكش كه گاهي همچون تيغي تيز بر بوتونهاي مغزي انسان مي نشيند، خواهد نواخت و باز هم مطلبي را به من ياد خواهد داد.

ارادتمند تمامي دوستان