غيبتم خیلی خيلي طولاني شد. دلم برای نوشتن تنگ شده بود ولی نمی شد نوشت. نه اینکه نمیشد شاید هم دلم می خواست که مدتی را اصلن به چیزی فکر نکنم و فقط از زندگی لذت ببرم ولی نمی شد. انگشتان که به کیبرد نمی خورد دلم شور می زد.

آری سفر مانع از نوشتن شد ولي تجربيات جالبي را در بر داشت.

اشكار عزيز را ديدم.

در پست قبلي كلي غرغر كرد كه من و درويش مشكوك شدهايم. اينم جوابش. حالا خودشم در كوزه افتاد.

ترسيدم كنارش عكس بگيرم چون احتمالا كلا از عكس حذف مي شدم! عكسش در وبلاگ درويش خيلي خود را نشان نمي دهد! (عظمتو ميبينيد؟)

يك عصر را با او بودم و در اين عكس به دنبال نوعي مرغ دريايي بود كه با ولع تمام براي گزارشش به دنبال شماره اي مي گشت تا شخصي را خبر كند.

سفري بود با يك دنيا آرامش. به هيچ چيز فكر نمي كردم ولي در عين حال نگذاشتم مواردي كه لازم است ضبط شود از دسترسم خارج شود. ترجيح مي دهم با زيباييهاي منطقه شيرود و تنكابن شروع كنم.

خيلي زيبا بودند.

 جوجه مرغابيهايي كه به صورت دست جمعي مشغول گشتن در مزارع منطقه شيرود بودند.

شكوفه هاي زيباي پرتقال

زيبايي و لطافت شكوفه هاي پرتقال گذران لحظه ها در روزهاي آخر ارديبهشت را رويايي تر مي كرد.

شيطان كوه (لاهيجان)

شيطان كوه در زير يك ريزباران دل انگيز و در عصري دل انگيز آب و هواي مرطوب و حس زيباي روزهاي خوش در هلند بودن را به يادم مي آورد. (البته خود شيطان كوه اگر در هلنند مي بود شايد بلندترين قله هلند مي شد!)

 فرشي از گل

گلهايي كوچك در جنگل مسير 3000 تنكابن. فرشي از گلهاي كوچك بهاري با چشم اندازي كوچك ولي بسيار دل انگيز.

عيش صدرا در غروب دل انگيز در كنار چشمه كيله

و در خاتمه و در تكه اي كوچك از چشمه كيله و در كنار پل اصلي شهر تنكابن ديدم زيبايي كناره رودخانه را در تصويري از صدرا.

و اما آخر سفر:

اين سفر تا انتها خوب بود ولي در هنگام برگشت كسي را كه دوستش داشتم و در اين وبلاگ هم بارها از او و مثل و تكيه كلامش ياد مي كردم (عقل كه در بدن نيست جان در عذاب است) يعني پدربزرگم را كه يكي دو سالي بود كه عملا از آلزايمر در رنج بود بالاخره از دست دادم. ترجيح مي دهم بيش از اين ننويسم.

مرگ بيش از آنچه جدا كننده انسانها از هم باشد جدا كننده افكار انساني از اميالش است.