کلی با خودم کلنجار رفتم که بالاخره امروز بنویسم. داشتم خودم را آماده می کردم که کلی منفی بافی کنم گفتم الان باز متهم می شوم ولی در عین حال دیدم من که دایی جان ناپلئون شده ام پس بگذار بی خیالی طی کنیم و یکی دیگه از مخلوقات خداوندی را به لذت غر خود نوازش کنیم که خوش خیالیهای درویش کلی به من حال داد.

دیدم نه! مثل اینکه دایی جان ناپلئون همیشه هم مظلوم واقع نمی شود و می تواند به عنوان متفکری بزرگ آینده نگریها و تحلیلهای جانانه ای را از این دوپاهای موجود در فلات ایران ارائه دهد.

خلاصه کلی رفتم تو حال و از آنطرف هم کلی ملحوظ شدم که خباثت نهفته در انتهای قلب سیاهم کار خود را کرد و یکدفعه هم که شده به جای غصه خوردن از تخریب 300 هکتار کهور (که اصلا معلوم نیست به چه دردی می خورند!) لذتمند شد که آره بالاخره حرف ما به کرسی نشست. دیدم این وسط اشکار قشنگتر از همه برای درویش نوشته و اونم اینه که "درویش خان اگر پولدار بشوم شما را به کاستاریکا می برم بعوض درس خواندن از عصرتا کله سحر در سواحل اقیانوس ارام …………".

خلاصه کار که به اینجا رسید گفتم امروز را میریم حال می کنیم تا فردا خدا بزرگه بالاخره یکی پیدا میشه که سرش غر بزنیم و اظهار ناامیدی کنیم.