اندر احوالات باغ گیاهشناسی نوشهر و شوخیهای اشکار بابا
.... این داستان واقعی نیست ولی با حوادث روی داده در نوشهر ، این نوشتار را هر چند سخیف می باشد واژه به واژه حقیقی تلقی نمایید .
.... در یکی از روز های پنجشنبه سال پلنگ !! که باغ گیاه شناسی … تعطیل است از خروس خوان بامداد تعداد زیادی لودر و کامیون به همراه تعدادی اشخاص معلوم الحال به دیوار های باغ نزدیک می شوند . پس از مدتی نگهبان انتظامات با صدای مهیب سرنگون شدن دیوار و غرش لودر و عربده اوباش مهاجم از خواب ناز می پرد و پس از مالیدن چشم و پوشیدن شلوار بر روی پیژامه تازه می بیند که ... هی بابام هی ! گاو و گوساله دوپا است که عربده زنان به دنبال لودر ها در باغ ریخته اند . ده ! اینکه جناب آقای دکتر پهن بارکنیان است که با آن قد کوتوله و شکم گرد و قلنبه اوباش چوب بدست را بسوی باغ ژاپنی هدایت می کند !!... ده یالله بچه ها اینجا رو تا مادر ....دیگه ایی نیومده دورشو سیم بکشید !!
... در روز شنبه که پس از دو روز تعطیلی اعضای هیات علمی ( معنی علم و عمل را هم خوب فهمیدیم ) به باغ می آیند ، وه که چه منظری در پیش رو دارند . در این دو روز تعدادی از دکتر های موسسه با همکاری بیل بدستان بهترین مناطق را اشغال کرده و طینت حقیقی خود را که مدت ها در زیر پوستی چون کت و شلوار هاکوپیان و ماشین پژو و سفر های خارجی و مقاله های بی سر و ته پنهان کرده بودند نمایان می شود .
مهندس قرص قمر در حالی که عرق شرم از پیشانی صافش غلطان جاری شده و با اشک های بلورینش جویباری را از غم تشکیل می دهد رو بسوی دکتر بواسیر پور و یاسر اعضای هیات علمی کرده و بی صدا می گرید دکتربواسیر پور مانند همیشه که بواسیر بی پیر آخرین گواه بی لیاقتی او در این چند دهه کار علمی اوست می گوید: .... مهندس ! مهندس چه فاجعه ای !تازه داشتم مقاله ای ارزشمند درباره اینکه آیا در دو گنبدان و ممسنی در فصل بهار شکوفه سیب اول از شاخه های پایینی درخت می شکفد یا شاخه های بالایی می نگاشتم .
چه قدر بد که حالا دیگر نمی توانم به بهانه رفتن در کنفرانس تنوع زیستی آب و هوایی عوض کنم و چند صباحی به بهای بی پوتینی جنگل بان ها مفت و بی قرق بچرم .الباقی دوستان هم که به فشار خون و نقرس و پروستات گرفتارند . آن چند نفری هم که مانند مهندس قرص قمر دلسوز بوده و سرشان به تنشان می ارزد در برابر لشکر جراره این قوم لوط و بد تر از آن مشتی بواسیری محقق نما چه می توانند بکنند .
درویش چه می تواند بکند حز فشدن دندان و کندن موی . موی !.. بناگاه همچون سیمرغ که با آتش زدن پرش توسط رستم دستان ظاهر می شود ، صدای لایی کشیدن یک پیکان جوانان با رینگ اسپرت و سیستم صوتی مشتی بگوش می رسد و ..... دارادادام !! ... شاغلام ظاهر می شود !!!
سینه کفتری ، سیبیل قیطونی ، مو کرنلی و جوراب شیشه ای در حالیکه بسوی درویش دلریش می آید می شنود که : .... شاغلام کجایی که ممدتو کشتند !
حالا فکر می کنید عکس العمل شاغلام قصه پرغصه ما چیست ؟
همگی اشتباه تصور می کنیم !! شاغلام مرد عملگرایی است که سرد و گرم روزگار را کشیده و در دانشگاه جامعه دکترای شناخت این قوم الظالمین را گرفته و می داند تیری که از چله کمان بیرون جهید دیگر بدست ناید .
شاغلام به سرعت آن متر فلزی معروف را که به هنگام اندازه گرفتن پارچه به ازای هر یک متر ، یک ذرع کم می کند ( کم فروشی ؟ استغفرالله ! مالیات بر فروش حساب بفرمایید !! )را از نیام در آورده و در حالیکه ناگهان همانند چوب گز حسن صباح هنگام خرید قلعه الموت بنا بر افسانه ها متر مبدل به کیلومتر می شود شروع می کند به گز کردن باغ و حصار کشیدن .... دیالله ممد بجنب واسه حاجیت آبغوره نگیر . بکوب اون پایه لا مصبو . چیه ؟بازم که بغض کردی ؟ من این مادر.... ها رو بهتر از هر کسی میشناسم اینجا دیگه باغ بشو نیست که نیست .
در این حال گروه اوباش به سرگردگی دکتر پهن بارکنیان متوجه حریفی قدر می شوند . دکتر پهن بارکنیان که دیگر از ایفای نقش زورکی یک دکتر راحت شده و مجال را برای نشان دادن طینت پست آماده دیده مانند بوم غلطان بسوی شاغلام می آید که ناگهان شاغلام با یک کف گرگی این منبع پلشتی را بر زمین انداخته و خرش را شاغلامانه می چسبد .
..... تورو به جون مهندس درویش شاغلام خان ! ولم کن غلط کردم شیکر خوردم ( منظور همان ... است ) دیگه اینورا پیدام نمیشه ( در همین حال دکتر پهن بار کنیان برای نشان دادن صداقت خویش در شکر خوردن مشت مشت کود تازه گاوه را از زمین برداشته و با اشتهای تمام می بلعد ). در این گیرودار سر و کله دکتر بواسیر پور پیدا شده و رو به شاغلام می گوید : ... آقا چرا عفت کلام را رعایت نمی کنید ؟ اینجا همه پرسنل تحصیل کرده هستند !
البته عکس العمل نه تنها شاغلام بلکه هر انسان آزاده دیگری جز یک شیشکی به دکتر بواسیر پور و بیکاره هایی از این قماش برگ بو ها نمی باشد .
.... پنج سال بعد .... از داخل باغ یک بزرگراه عبور کرده و باغ ژاپنی و سایر مناطق به برج تبدیل شده اند . بالاخره پس از سال ها مهندس قرص قمر هم مالک یک آپارتمان 50 متری شده .شاغلام پس از لوطی گری در حق مهندس قرص قمر برای خودش یک باغچه مشتی با حوض و فواره درست کرده و هر جمعه دست عیال دوم و یا سوم و به احتمال زیاد چهارم را گرفته و برای صفا کردن و تمدد اعصاب به باغچه می آید ( حقیقت تلخ است مهندس قرص قمر ولی برای حفظ اندکی از باغ باید فداکاری کرد ! ) دکتر پهن بارکنیان یک بنگاه معاملات ملکی زده و بارش را برای باقی عمر بسته و آقازاده مو سیخ سیخی و کله ژل زده خود را از مالزی برای انتقال پول ها به کانادا فرستاده است . در یک گوشه بجا مانده از باغ گیاه شناسی کرج دکتر بواسیر پور و باقی اعضای بیعار هیات علمی در حال کل کل درباره مقالات بی محتوایی هستند که باید به فلان سمینار بفرستند و حضرت عزرائیل هم صمیمانه در اتاق ایستاده و مدام مراقب انسولین و قرص و دوای حضرات رو بموت است و پیش خود می گوید ... ( لعنت به این شغل ! نود نفر جنگلبان و محیط بان را مجبور شدم قیض روح کنم تا ابد از روی خودم شرمنده هستم حالا باید دستی دستی مراقب این بیعار ها باشم . وقتی رئیس جنگلبانی ماسال را با تیز بر از پشت گردن سر بریدند به خدا من بیشتر از این بی غیرت ها ناراحت شدم ...)
... خوانندگان گرامی ، من نه جرات و نه قصد توهین به کسی را ندارم ولی صادقانه قبول بفرمائید اگر بجای این حضرات ، شیردلی مانند شاغلام بر مصدر کار بود کسی جرات چپ نگاه کردن به ناموس سازمان جنگل ها و مراتع را داشت ؟