من امروز خيانتي بزرگ را مرتكب شدم و علي رغم قولي كه به درويش و اشكار بزرگ داده بودم مجبور شدم بچه آهويي را نوش جان كنم. اين هم عكس از قبل و بعد از اين قتل نفس و بعد از نوش جان كردن!

بچه آهوي نازنين

اين هم بعد از قتل نفس!

ولي آي خوش مزه بود.

تولد صدرا بود و در مهد كودك برايش تولد گرفتيم و او چون در يك كارتون يك كيك به شكل آهو ديده بود اصرار زيادي داشت كه حتما كيك تولدش آهو باشد. او خيلي از شكل اين كيك خوشش آمد. كودكان مهد كودك جالبتر بودند و وقتي كيك را مي خوردند هر كدام چيزي مي گفتند، يكي مي گفت جگرش را مي خورم! يكي مي گفت دست و پاش به من رسيد و ديگري هم مي گفت روده هاش مال من بود!

خلاصه جاي اشكار خالي بود كه بگويد ديدي گفتم دلت مي خواد آهو بخوري ولي رويت نمي شود!